وبلاگ شخصی میلاد صالحی
به سرنوشت بگوئید.. اسباب بازی هایت.. بی جان نیستند.. آدمند،می شکنند،کمی آرامتر..
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 مرداد 1397 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

اونی ک بدترین گذشته رو داره بهترین آینده رو میسازه




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 مرداد 1397 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

به نام خدا

دیروز حرکت کردم به سمت تهران و امروز رفتم اداره بهداشت نداجا واسه انتقالی با مسئولش خانم پیش نمازی صحبت کردم و نتیجه اش امیدوار کننده بود اما باید خودم پیگیر باشم.

انشاالله ک هرچی خیره پیش بیاد.




نوشته شده در تاریخ شنبه 6 مرداد 1397 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

امروز روز عجیبی بود

خیلی درسای جدید گرفتم

فهمیدم ک دقیقا راه درست زندگیم چیه و چکارا باید انجام میدادم و ندادم و شروع میکنم و ادامه اش میدم

اینقدر درس بزرگی بود امروز که اومدم سراغ وبلاگم تا همین وبلاگ بشه دفتر مسیرم

کمربند و محکم بسته و حرکت میکنم تا ثابت بشه انچه هست و دیده نمیشه

تو زندگی نامه هر موفقی روزی بوده که جور دیگه ای شروع کرده

قطعا اون روز امروزه و شروع میکنم




نوشته شده در تاریخ جمعه 18 خرداد 1397 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت , یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت

آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت , آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت

آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود
آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود , آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت , یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت
آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت , یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت

تکست آهنگ نان و دندان پرواز همای

دشت باور داشت گرگی در میان گله بود
گله باور داشت اما من نمیدانم چرا باور سگ چوپان نداشت

یک نفر پالان خر را در میان خانه پنهان کرده بود
یک نفر پالان خر را در میان خانه پنهان کرده بود آن یکی با بار خر میرفت و خر پالان نداشت

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت

یک نفر فردوس را ارزان به مردم میفروخت نقشه ها که او داشت در پندار خود شیطان نداشت
هر کجا دست نیازی بود بر سویی دراز رعیت بیچاره بخشش داشت اما خان نداشت

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت




نوشته شده در تاریخ جمعه 18 خرداد 1397 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

قرآن که مهین کلام خوانند آن را

گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آن را

خیام




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

#هوشنگ_ابتهاج




نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط میلاد صالحی | نظرات ()
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه خیام



نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

الهی غنچهٔ امید بگشای!
گلی از روضهٔ جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم!
وزین گل عطرپرور کن دماغم!
درین محنت‌سرای بی مواسا
به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!
زبانم را ستایش‌پیشه گردان!
ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!
بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!
گشادی نافهٔ طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!
ز شعرم خامه را شکرزبان کن!
ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!
سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست
وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست
درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه
نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه
حریفان باده‌ها خوردند و رفتند
تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند
نبینم پختهٔ این بزم، خامی
که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی
بیا ساقی رها کن شرمساری!
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 فروردین 1396 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

باران می بارید

مجنون زیر باران خشکش زده بود و در قطره قطره ی آن چهره ی گل انداخته ی لیلی را میدید که با گلگونه ی خجالت خیره کننده تر شده بود

باران می بارید

حالا لذت چای دونفره برای معشوقه ی سالخورده ای که مردبزرگش بخاطر لغزندگی راه در خانه حبس شده بود چندین برابر شده بود

باران می بارید

کشاورز روی قطره ی مهمان شده بر جوانه ی نورسیده اش برق زندگی را لمس میکرد

باران می بارید

بچه ها با اشتیاقی وصف ناپذیر از کلاس بیرون زدند و معلم ادبیات با لبخندی گوشه ی عینکش، "آی باران" زمزمه می کرد

باران می بارید و این "عشق" بود که مثل همیشه بی صدا و بی ادعا باران را غرق در نیروی حیات کرده بود...

مارال.م

tlg:vajeidarghafasas




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 بهمن 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

شب باش : در پوشیدن خطای دیگران

زمین باش : در فروتنی

خورشیدباش : در مهر و دوستی

کوه باش : در هنگام خشم و غضب

رودباش : در سخاوت و یاری به دیگران

دریاباش : در کنار آمدن با دیگران

خودت باش : همانگونه که می نمایی..

ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ:

ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ…ﺩﻭﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ…..

همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفت ولی گفته ها را نمیتوان پس گرفت!..

چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ بزنی .همیشه شکست با کوزه است…..

دوستای عزیزم خیلی دوستون دارم.شبتون بخیر




نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

دو جهانگرد به شهری رفتند تا با عارف معروفی ملاقات کنند

وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی می کند،

پرسیدند: لوازم منزلتان کجاست؟

عارف گفت: مال شما کجاست؟

گفتند: لوازم ما؟ ما اینجا مسافریم!

عارف گفت: من هم همینطور...!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

فرخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز

خبر از کوی تو می آوردم باد هنوز

در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم

پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

دارم آن حجب جوانی که زبانبند منست

لب همه خامشیم دل همه فریاد هنوز

فرخ خاطر من خاطره شهر شماست

خود غم آبادم و خاطر فرح آباد هنوز

دوری از بزم تو عمریست که حرمان منست

زدم و میزنم از دست غمت داد هنوز

با منت سایه کم از گلشن آزادی چیست

می برم شکوه ات ای سرو به شمشاد هنوز

یاد گلچین معانی و نوید و گلشن

نوشخواری بود و نعشه معتاد هنوز

بیست سال است بهار از سرما رفته ولی

من همان ماتمیم در غم استاد هنوز

صید خونین خزیده به شکاف سنگم

که نفس در نفسم با سگ صیاد هنوز

شهریار از تو و هفتاد تو دلشاد ولی

خود به شصت است و ندیده است دل شاد هنوز

#شهریار





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 دی 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 دی 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

خورشید همان دم که تورا دید غزل گفت

از تابش چشمان تو رنجید غزل گفت

عاشق شده بر روی تو آن ابر بهاران

از دوری دستان تو بارید غزل گفت

دیدم نگران بود ز دستان تو بلبل

چون گل ز کف دست تو بوسید غزل گفت

فریاد زد از دست دو چشمان تو خورشید

از چرخش چشمان تو ترسید غزل گفت

با یک نگه عاشق شدم ای دلبر زیبا

آری دل بیچاره که لرزید غزل گفت

گل گرچه که زیباست ولی از من عاشق

گل هم ز رخ ناز تو پرسید غزل گفت

روشن شده این دل ز همان تابش رویت

مهتاب چو بر روی تو تابید غزل گفت

#مسعود_اردلان




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 دی 1395 توسط میلاد صالحی | نظرات ()

خیلی تمرین کردم یه امروز یاد تو نیفتم.

تقریبا هم موفق شدم.ساعت ۶عصر شده بود و اصلا توذهنم خطور نکرده بودی.همین الان که نزدیک ده شبه اصلا بهت فکر نمیکنم.

حتی حالا که دارم اینو مینویسم

این متن رو استوری یکی از دوستانم دیدم خوشم آمد ازش اجازه گرفتم که توی وبلاگم بزارم.

وگرنه من نه کسی نبوده که بخوام فکر کنم و ذهنم رو درگیر کنه پس ی وقت سوء تفاهم نشه




(تعداد کل صفحات:12)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سلام
من میلاد صالحی از رفسنجان متولد بامداد ۱۸ فروردین ۱۳۷۱ دانشجوی علوم آزمایشگاهی این وبلاگ را ایجاد کردم تا مطالب مورد علاقه ام را برای بهترین دوستانم و دیگر عزیزان بیننده از وبلاگم قرار دهم که آنها هم از این مطالب استفاده کنند تا شاید مورد استفاده آنها قرار بگیرد.
http://telegram.me/msalehi92
https://www.instagram.com/msalehi1992
با آرزوی موفقیعت و خوشبختی برای همتون.
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا